محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

790

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نبود و پرويز نفرمود و نخواست . چون بهرام ديد كه مردمان اختلاف كردند ، ايشان را گفت : خاموش باشيد تا من يكى سخن گويم به داد . همه خاموش شدند . بهرام گفت : اين ملك من شهريار را دادم و به دو سپارم چون بزرگ شود ، و پرويز را اندر ملك حق نشناسم و به دو ندهم ، و شما را كه همى هواى پرويز كنيد نكشم و با شما حرب نكنم ، و شما معذورايد ، هر كسى كه هواى وى خواهد و ملك شهريار را نپسندد از پادشاهى بيرون شود بسلامت ، و هر كجا خواهيد شويد ، و سه روزتان زمان دادم . اگر از پس سه روز كسى از اين مخالفان بدين پادشاهى بگيرم همه را بكشم . و مردمان هم بر اين سخن بپراگندند . و روز سديگر بيست هزار مرد از مخالفان بهرام از مداين بيرون شدند و روى به آذربايگان نهادند سوى بندوى خال پرويز و با وى گرد آمدند . و بندوى ايشان را شكر كرد و گفت : پرويز سوى روم شده است و من همى او را چشم دارم زمان تا زمان كه با سپاه فراز آيد و با بهرام حرب كند ، شما نيز بنشينيد و چشم همى داريد . آن سپاه آنجا بنشستند . و بهرام ملك بگرفت و ايمن بنشست و كارداران به شهرها فرستاد و بر تخت زرين نشست و تاج بر سر نهاد و خلق را بار داد ، و شهريار را به خانه اندر همى داشت و به خلق ننمودى و گفتى تا بزرگ شود ، و خويشتن را ملك نخواندى و نامه ها كه نبشتى سوى عمّال ، ايدون نبشتى بر عنوان نامه ها : من بهرام بن بهرام بن جشنس القيّم بالملك ، و همه خراجها بستد و روزيها بداد و همه مملكت به سياست و داد همى داشت و هيچكس بر وى عيبى نتوانستى گرفتن ، تا آن روز كه پرويز از پيش قيصر باز آمد و با وى حرب كرد . اكنون به حديث پرويز باز آييم .